داستان «بنفشهای در قطب»
یک روز صبح در قطب شمال، خرس سفید احساس کرد بویی غیر عادی در هوا پیچیده است، موضوع را به مادرش، خرس بزرگ گفت. مادرش گفت: «شاید دوباره کاشفان به قطب شمال آمده اند!»اما ظاهراً این طور نبود. زیرا به زودی خرسها بنفشهای را دیدند که کاملاً کوچک بود و از سرما میلرزید اما رایحهی خود را میافشاند، زیرا عطرافشانی در ذات او بود و مهمترین وظیفهی حیاتش.خرسها پدر و مادرشان را صدا کردند و کشف عجیب خود را به آنها نشان دادند: «پدر! مادر! بیایید این جا!»خرس سفید گفت: «اول از همه من گفتم که تا به حال چیزی…
داستان «دختری که نمیخواست بزرگ شود»
«تِرِزا» درست مثل یک عروسک کوچک و ظریف بود، و برای همین، او را «تِرِزینا» یعنی «تِرِزای کوچک» صدا میکردند. تِرِزینا با پدر و مادر و مادربزرگش در یک دهکدهی کوهستانی زندگی میکرد. او دخترکِ بسیار شاد و خوشحالی بود و واقعا از زندگی لذت میبرد. راه رفتنش مثل رقصیدن، و حرف زدنش مثل آواز خواندن بود. تِرِزینا، بعد از مدّتی، صاحب برادر کوچکی بهنام «آنسِل» شد. دخترک، برادرش را خیلی دوست داشت. اغلب، او را بغل میکرد و با خود به صحرا میبرد تا گُلهای زیبای صحرایی و گاوهای بزرگ ولی بیآزار را که مشغول چَرا بودند، نشانش دهد.…
