پادشاه بسیار قدرتمندی که به بیماری بدون علاجی دچار شده بود، مرگش را نزدیک میدید، او که میخواست زنده بماند میگفت: «حتی تصور اینکه پادشاهی قدرتمند، مثل من، بمیرد ناممکن است. پس این جادوگران درباری چه میکنند؟ کجا هستند؟ چرا مرا از چنگال مرگ نجات نمیدهند؟» ولی جادوگران درباری همه از ترس از دست دادن سرشان، آن هم بیهوده، هر کدام به طرفی فرار کرده بودند. تنها یکی از آنها که پادشاه تا آن روز توجهی به او نداشت، باقی مانده بود. این جادوگر پیرترین و عجیبترین جادوگر درباری بود که کمی هم شیرینعقل به نظر میرسید. پادشاه که تا…
یک بار، کوتولهای مضحک و عجیب، که قدش کمی بیشتر از دو تا چوب کبریت بود و روی دوشش کیسهای خیلی بزرگتر از قدش انداخته بود، در خانهی ما را زد و گفت: «من فروشندهی ماشینها و دستگاههای مختلفی هستم.» پدرم، که کنجکاو شده بود گفت: «مثلاً چه جور ماشینهایی؟» «خب مثلاً این یک ماشین حاضر کردن درس است. اگر دکمهی قرمز را فشار بدهید، مسئله حل میکند، اگر دکمه زرد را فشار بدهید، انشا مینویسد، دکمهی سبز هم برای درس جغرافی است. تمام درسها را خودش یک دقیقهای یاد میگیرد.» من که خیلی خوشحال شده بودم، گفتم: «پدر! برایم…
با مرگ «کنت آلکوئینو» سکوتی غمبار بر قصر «وارونه» حاکم شده بود. انگار از ترس بیدار شدن کنت پیر، که رنگپریده و خاموش در بسترش آرمیده بود، همه تا سه روز روی نوکپا راه میرفتند. محضردار اولین نفری بود که روز بعد از تشییع جنازه خودش را مهیا کرد تا صدا را بلند کند و وصیتنامهی مرحوم را جلوی جمعی از اشرافزادگان، شاهزادگان، رعایا و خدمتکاران بخواند. در صف اول، طبیعتاً، سه فرزند کنت آلکوئینو، یعنی برونوی تندخو، برونتوی هنرمند و برونونهی پهلوان ایستاده بودند. آنها سرشان را پایین گرفته بودند و گهگاه قطره اشکی را هم پاک میکردند.محضردار خواند؛«من،…