نجاری بود که مردم ریزه میزه صدایش میکردند، البته شاید اسم واقعیاش جاکومو یا مثلاً ناپلئونه بود. ولی مدتها بود که مردم به همین نام میشناختندش و دیگر کسی، حتی خودش هم اسم واقعیاش را به یاد نداشت. مردمی که در آن روستا زندگی میکردند، بسیار فقیر بودند و برای خرید اسباب و وسایل چوبی پول نداشتند و اگر کسی میتوانست امسال یک دست میز و صندلی به نجار سفارش دهد.«قفسه نمیخواهید؟»«نه، خیلی گران است!»«کمد چی؟»«نه، نه، پول برای کمد نداریم!»«چوبلباسی هم نمیخواهید؟» «خیلی خوب است، ولی چیزی نداریم که رویش آویزان کنیم!»مرد تنها لباسی را که داشتند، تنشان بود.بالاخره نجار…
گناريو هفتمين برادر و كوچكترين آنها بود. پدر و مادر گناريو آه در بساط نداشتند تا پسرك را براي تحصيل به مدرسه بفرستند. گناريو مجبور شد پيش يك كشاورز ثروتمند، اجير شود. اين طوري بود كه گناريو به ناچار لولو سر خرمن شد. كار او از اين قرار بود كه بايد به مزارع ميرفت و پرندگان را از آن جا دور ميكرد و ميپراكند تا محصول مزرعهها را بر نچينند و به لانههاشان نبرند. هر روز صبح، كارفرما يك كيسه باروت به گناريو ميداد و او عازم محل كارش ميشد. گناريو تمام روز را در مزارع راه ميرفت. فقط گاهي…
یک روز صبح در قطب شمال، خرس سفید احساس کرد بویی غیر عادی در هوا پیچیده است، موضوع را به مادرش، خرس بزرگ گفت. مادرش گفت: «شاید دوباره کاشفان به قطب شمال آمده اند!»اما ظاهراً این طور نبود. زیرا به زودی خرسها بنفشهای را دیدند که کاملاً کوچک بود و از سرما میلرزید اما رایحهی خود را میافشاند، زیرا عطرافشانی در ذات او بود و مهمترین وظیفهی حیاتش.خرسها پدر و مادرشان را صدا کردند و کشف عجیب خود را به آنها نشان دادند: «پدر! مادر! بیایید این جا!»خرس سفید گفت: «اول از همه من گفتم که تا به حال چیزی…